
ماه رمضان، بهار قرآن و هنگامهی معطر شدن جانهای مؤمنان با عطر دل نواز آیههای الهی است.
رسول گرامی اسلام ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ عترت خود را همراه و قرین قرآن نامید، پس رمضان همان گونه که بهار قرآن است. باید بهار ولایت نیز باشد. به همین خاطر در این ماه آن چنان که از سوی پیشوایان دینی به قرآن دعوت شده است، جویندگان حقیقت به ولایت و امامت نیز فرا خوانده شدهاند. این حقیقت را در ادعیهای از ماه مبارک رمضان که در ارتباط با امام مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ است به عیان میتوان مشاهده کرد.
نوشته شده توسط : غزل انتظار

السلام و علیک یا ابا صالح المهدی (عج)
سلام بر تو مهدی فاطمه
سلام بر تو پسر زهرا
سلام بر تو ای زیباترین زیباترینها
سلام ما از سر تنهایی به تو که میدونم از ما تنهاتری
سلام ما از سر گدایی در خونه توست پس دست خالی ما و دامان تو
اینها رو گفتم که اگه راضی نشدی و به حساب اون همه بدیمون که شده جواب سلاممو ندادی
بگم
من اسم رمز دل مهربونتو خیلی وقته بلد شدم
اگه جواب سلام منو ندی قسمت میدم.......
قسمت میدم به جان اونی که از همه عالم برات عزیزتره
دخیلک یا اباالفضل
سلام بر تو ای زیباترین گل دنیا
سلام نرگس فاطمه
اگه اینجا این چند خط رو نوشتم اول بذار به خاطر ارادتم به تو ای مهدی جان
بعد بخاطر اصرارهای دوست عزیزم مریمه که تاکید داشت منم به عنوان کسی که فقط یه ذره بودم برای ایجاد این وبلاگ 2 خطی بنویسم
صاحب این وبلاگ تویی ما که تو عمل هیچ کاری نمیتونیم برات بکنیم بیا و این تحفه رو از ما قبول کن
...........................................................................
فقط میخوام بگم مهدی جان
من عشقمو ارداتمو جونمو از همین جا و همیشه فدات میکنم
تموم زندگیم به فدای یک تار مویت فدای یک نفست مهدی جان
نوشته شده توسط : غزل انتظار
امشب یکی از شاید آروزهای من برآورده شد و به لطف دوست و برادر خوبم احسان که همسر یکی از دوستان صمیمی منه این وبلاگ که از سال 86 ثبت شده بود راه اندازی می شه تا در میان دنیای مجازی ما هم سهمی برای کسی که عزیزترین عزیزان این دنیا است بشه فعالیتی کرد شاید واقعا این چند هزارمین وبلاگ برای آقا باشه اما می خواهیم تبدیلش کنیم به نامه ای برای آقا تا حوائجمون رو ،دلتنگی هامون رو و هر چی دلمون می خواد بهش بگیم
هر کی هر چی دوست داشت برای آقا بنویسه توی بخش نظرات بذاره به نام خودش می ذاریم روی پست/ پس یادت نره دلتنگی هات رو با آقا تقسیم کن اگر حرفی حدیثی بود یادت نره کسی هست..
پس نامه اول با من:
سلام بر تو ای صاحب زمان/تولدتون مبارک نمی دونم امشب شمع چند سالگیتون رو فوت می کنین
ای کسی که مهمترین نیاز من برای انتظار هستی کسی که مهترین حاجت زندگیم را به شما سپرده ام و مشتاقانه و با یک بغل گل نرگس در صف طولانی منتظران و مشتاقان شما به انتظار ایستاده ام تا به جمع کسانی بپیوندم که عیدی بزرگی از شما گرفته اند ، که همیشه نگاه شما به زندگیشان است و به قول قدیمی ها نظر کرده اند و به قول آقای محمد رضا آقاسی مدیحه سرای اهل بیت که حدود سه سالی از زمان رحلتش می گذرد :فقط یه نگاه ... و آنکه به دیدار تو نائل شود/ یک شبه حلال مسایل شود ....
گاهی احساس می کنم که فراموشم کردی آخه سه سال ازت یه چیز بزرگ خواستم کی دونی چرا ...یک روز که از شدت فشار یک حادثه بزرگ توی زندگیم غمگین و افسرده توی پارک نشسته بودم تا کمی آروم بشم و بعد بشینم پشت فرمون ماشین یک دفعه یکی از دوست هام رو دیدم که دو سال بود ندیده بودمش داشت به طور تصادفی از پارک رد می شد که دیده بود یک گوشه تنها و ناراحت نشستم ///صدیقه دختر بسیار معتقدیه و از اون هایی که خیلی دوستش دارم. بهم نگاه کرد و با اینکه هیچ چیز از بلایی که یه آدم بی معرفت و نارفیق سرم اورده بود و به خاطر یک آدم بی ارزش چشم هاشو به روی تمام روزهایی که با هم داشتیم بسته بود، بدونه ،بهم گفت خیلی ناامیدی ها گفتم اره خیلی تنهام خیلی داغونم خیلی ناامیدو بی انگیزه ام تمام زندگیم حروم آدمی شد که تا وقتی خودش مشکل داشت با من بود و بعد خیلی راحت چشم هاشو روی تمام روزها و آرزوهامون توی دوستی ای که از دوران دبیرستان شروع شده بود بست و منو راحت کنار گذاشت....خدا هوای منو نداره هیچ کس هوای منو نداره دیگه دلم نمی خواد زندگی کنم .....
صدیقه نگاهی به من انداخت و مثل اینکه بخواد حالم رو بگیره با یه دنیا تاسف گفت پس یادت رفته یکی هست که خدا خیلی بیشتر از اونی که فکرشو کنی دوستت داره "امام زمان یادت رفته مریم" هر چی می خوای از خودش بخواه بگو دعات کنه که دعای اون رد خور نداره ....همون لحظه صدای اذان مغرب از بلند گوی پارک پخش شد و منو برد به حدود شش ماه قبل که شب 27 رجب سال 85 اولین بار رفته بودم جمکران تا غصه هام رو بهش بگم و یادم افتاد که اون جا بهش قول داده بودم که بهش اعتماد کنم و بپذیرم همه چیز رو تا درست بشه اما شوک ناگهانی یک آدم نامرد باعث شده بود که همه چیز رو فراموش کنم و امروز صدیقه که باردار هم بود با اون شرایط باید دقیق از پارک و جایی بگذره که من نشسته بودم و به یادم بیاره که ....
از اون موقع تا به حال من در انتظارم و می خوام امشب بهش بگم که آقا جون نذار بیشتر از این انتظار بکشم انتظار تنها واژه ای است که فقط در مورد خودت شیرین و لذت بخشه...
دیگه منتظرم نذار شما هم دعا کنین
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن دست زدامن بدارمت
محراب ابروان بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی
صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش می رمت ای بی وفا طبیب
بیمار باز پرس که در انتظارمت
صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار
بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
می گریم و مرادم از این اشک سیل بار
تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم بر خود تا به سوز دل
در پای دم به دم گهر از دیده بارمت
خونم بریخت و زغم عشقم خلاص داد
منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
حافظ شراب و شاهد ورندی نه وضع توست
فی الجمله می کنی و فرو می گذارمت
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه کنم غمم از دل برود چون تو بیایی
نوشته شده توسط : غزل انتظار